خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





این روزها چه می کردم؟!!

    من رسما اینجا اعلام می کنم در چهار روز گذشته رسما عمرم رو تلف کردم!


    اصولا روزهایی که در کنار خانواده همسر گرامی هستم، این حس به من دست می ده. این چهار روز ما رفته بودیم تهران، مهمان خواهرشوهر. اصلا فکر نکنید که به خاطر این که خانواده شوهر هستن اینها رو می گما! اصلا خودتون این جریان زندگی چهار روز ما رو بخونید و قضاوت کنید:

    صبح ها که همه تا 9 می خوابیدن، بعد تا 10 صبحونه می خوردن و در حین صبحونه خوردن درباره ناهار صحبت می کردن، بعد همه ناهار درست می کردن و از ساعت 12 ناهار خوردن ها شروع می شد: اول پسر خواهر شوهر باید ناهار بخوره. بعد ما بخوریم. بعد برادرشوهر بیاد بخوره. در حین این خوردن ها هم بشینیم با پسر خواهرشوهر کارتن ببینیم!! وقتی ناهارها تموم شد، همه برای استراحت تشریف می بریم. بعدازظهر یک چایی می خوریم و به این فکر می کنیم که شام چی بخوریم. یا نتیجه اینه که بریم بیرون شام بخوریم یا این که غذا درست کنیم. در هر صورت از بعد از چایی معطل شامیم. یا داریم تو آشپزخانه شام درست می کنیم، یا سوار ماشینیم و دور تهران می گریم تا به رستوران فلان که غذاش خوبه و در نقطه مقابل محل سکونتمان قرار دارد، برسیم. خلاصه شام را بخوریم و در مورد ناهار فردا تصمیم بگیریم!!! البته این وسطها درباره مهمانی هایی که رفته ایم و این غذای فلانی خوب نبوده و لباس فلانی خز بوده و ... هم بحث و تبادل نظر می شود و مقداری هم با بچه خواهر شوهر درگیری داریم که وعده پنجم یا ششم غذایی را به زور در حلقش فرو کنیم! (من نمی دونم چی درباره این بچه فکر می کنن، روزی حداقل 6 باز بهش غذا می دن!) حالا از همه اینها گذشته، همه جا رو باید با هم می رفتیم و رفیق نیمه راه هم نمی شدیم: برای همین جایی که پله داره نمی تونستیم بریم چون مادرشوهر نمی تونه بیاد. جایی که مناسب بچه نباشه نمی تونیم بریم چون پسرخواهرشوهر نمی تونه بیاد. جایی که پیاده روی و کوهنوردی داره نمی تونیم بریم چون خواهرشوهر پوستش خراب می شه!

    خلاصه دوستان عزیز تو این مدت مردم از خوشی!!! خدا نصیبتون نکنه، دقیقا احساس انگل بودن بهم دست داده بود.

    روز آخری دیگه زورکی مخ اون رو زدم، به بهانه پیدا کردن بلیط یه ذره رفتیم تو خیابونا گشتیم، سینماها هم فیلم درست و حسابی نداشتن. پارک آب و آتیش هم رفتیم که اجازه ندادن ما (بزرگا) آب بازی کنیم. ولی باز بهتر از سه روز قبل بود و حس کردم یه ذره دارن از تهران استفاده می‌کنم! اما بعد از 2 ساعت مامانش زنگ زد که چرا نمیاین می خوایم ناهار بخوریم!!!!


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ناهار ,بریم ,بخوریم ,کنیم ,درست ,خوردن ,تونیم بریم ,بیاد جایی ,تونه بیاد ,خواهر شوهر ,
    این روزها چه می کردم؟!!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده